شهید جبار عراقی

شهید جبار عراقی

از زبان همسر شهید مدافع حرم

جبار بعد از جنگ جذب سپاه می شود و در سال های اخیر به عنوان فرمانده گردان امام حسین (ع) منصوب می شود و آنجا را بعد از دستور رهبری گردان ها را سرو سامان می دهد و در منطقه کوت عبدالله کلی نیروی بسیجی جذب می کند.جبار همیشه بشاش و خندان بود و می گفت با اخلاق خوب می توان هر کسی را جذب انقلاب کرد و در همان کوت عبدالله خیلی ها را جذب کرده بود. الان بعضی میگویند نه برای فلان مسئولیت ما باید بچه روحانی و بچه مدیر را جذب کنیم؛ اما جبار می گفت نه همه را باید جذب کنیم! جبار از لات خیابان تا بچه مومن مسجدی را جذب گردان امام حسین(ع) کرده بود و از آنها نیروی انقلابی ساخته بود.

چند مدت پیش پنجشنبه شب رفته بودم سر مزار جبار یک جوانی دیدم سر مزارش به شدت گریه می کند. گفتم تو جبار را می شناختی؟ جوان که خوش سیما و با محاسن بود، گفت: خانم عراقی ما هر پنجشنبه سر مزار شهید می آییم و آب و گل می کاریم و خاک مزارش را می بوسیم. گفتم چرا؟

جوان گفت: من آدم شدن و زندگی خود را مدیون شهید هستیم. من یک لات خیابان بودم و یک روز با موتور دم در حوزه بسیج رفتم و داد و بیداد کردم و الکی با عربده و صدای بلند گفتم: هی بچه بسیجی ها من می خواهم رئیستان را ببینیم و شروع به ناسزا گفتن به بسیجی ها کردم. بچه های بسیجی که من را می شناختند، گفتند برو شر به پا نکن الان حاجی می آید گوش تو را می برد!

 بعد گفتند: حاجی دارد می آید و نگاه کردم دیدم شهید عراقی خنده کنان آمد و گفت: جوان چی شده است؟ من هم گفتم می خواهم بسیجی شوم {با حالت تمسخر!!} شهید عراقی دست من را گرفت و برد تو حوزه بسیج و گفت: تو از الان معاون من و رئیس دسته عملیاتی هستی! باورم نمی شد گفتم این همه نیروی خوب و بسیجی است چرا من رو گذاشتی معاون خودت؟

 

شهید عراقی رو کرد به من گفت: بهتر از تو نداریم! از فردا من شدم معاون شهید عراقی! فردا که رفتم بهش گفتم من نمی توانم چون من اصلاً نماز خواندن بلد نیستم! شهید عراقی گفت: تو وقت نماز بیا اتاق من و من به بقیه می گویم تو پیش من نمازت را خواندی و این طور آرام آرام من بسیجی شدم و نماز و و همه چیز را یاد گرفتم و الان یک زندگی خوب و شرافتمندانه دارم.

چگونه شهید جبار عراقی به سوریه رفتند؟

چند سال پیش که تازه به سوریه حمله شده بود من و جبار در اتاق نشسته بودیم و اخبار نگاه می کردیم. دیدم جبار خیلی ناراحت و محزون به من گفت: ام علیرضا دارند اسلام را نابود می کنند و ما اینجا نشستیم و کاری نمی کنیم؟ گفتم خوب ما چکار می توانیم کنیم؟ سوریه ارتش دارد و ملتش بروند خودشان دفاع کنند! جبار به من گفت: ما باید کمک مسلمانان کنیم و بعد به شوخی گفت: ام علیرضا اگر من بروم سوریه تو موافقت می کنی؟من هم گفتم: چرا مخالفت کنم موافقم؛اما به شرطی که من هم در جهادت شرکت کنم. جبار آنقدر در ماموریت ها شرکت کرده بود که من به نبودنش عادت کرده بودم و خود جبار هم از بس در ماموریت ها شرکت کرده بود، دچار بیماری های تنفسی شده بود. جبار واقعاً عاشق شهادت بود و روحش اینجایی نبود و دنبال پرواز بود و همیشه به من می گفت: من حوصله حساب و کتاب در آخرت را ندارم دنبال شهادت هستم که بتوانم راحت و بدون حساب و کتاب از این مرحله عبور کنم.

رشادت ایشان در بدر4:

در بدر 4 با اینکه تنها بودند شهید عراقی طوری نیروها را چیدمان کرده بودند که گویی هزار نفر نیرو دارد و داعش نمی توانست نزدیک شود؛ اما داعش روستاهای اطراف را کامل اشغال و همه را سر بریده بود.

 

 

 



منبع: http://defaei99hasannia.blogfa.com/
کدبازان>